پرسه

در پس‌کوچه‌های خیال

در پس‌کوچه‌های خیال

پرسه

همراه با مهتاب

بایگانی
آخرین مطالب

همه چیز ناگهانی و خودبخودی اتفاق افتاد. چشم بازکردم و دیدم که دقیقا مقابل منی. نخستین بار بود که لبهایت را می‌دیدم و نخستین بار بود که معنای سرخ را می‌فهمیدم. خودت نمی‌دانی که چگونه از آنها شراره می‌بارید. معنای حیات بود. یک لحظه از خود پرسیدم که چرا تا کنون طعم زندگی را نچشیده‌ام. می‌خواستم به سمتت بدوم که پاهایم مانع شدند. این، آغازِ داستان بود و من تا انتهایش را همین‌گونه خواندم. همان‌موقع نتیجه گرفتم که گاه باید انتظار کشید. من هم کمی مکث کردم. مکث کردم و بعد فهمیدم که وسطِ آتشِ فراقِ سرخِ لبهای تو در حال جان‌کندن‌ام. چشم گرداندم و خودم را به دریای چشمانت انداختم تا بلکه کمی نجات‌یابم.

هرچند برای دریا نوردی کوچک بودم اما اعتقاد داشتم که بالاخره یک روزی باید دل به دریا زد. یاد دارم که آن‌شب چشم‌های تو نهایت نداشتند1، هم‌چنین ترسِ لاجوردیِ من. گشت و گذار در آن‌پهنهء وسیع را پایانی نبود. من پیوندِ آسمان و زمین را بی هیچ مرزی در چشمان تو می‌دیدم. اوضاعِ دریا تقریبا آرام بود و هرچه می‌گذشت خودم هم آرام‌تر می‌شدم. همه‌چیز داشت عادی می‌شد که یکهو سرت را چرخاندی و آن‌وقت بود که موج‌های خرماییِ موهایت مرا برای همیشه غرق کرد.

اینک، چشمانت را بگشا و غرقهء خود را نجات ده.



1- "امشب/ دستهایم نهایت ندارند..." سهراب سپهری (شعر: متن قدیم شب)

زمانه خسته است. روزگار تکراری است. من سالهاست با درختی هم‌نشینم که از رشد و انبساط دست کشیده. و هم‌چنین پرنده‌هایی که مدتهاست به قدم زدن روی موزاییک‌های شهر عادت کرده‌اند . هر که را می‌شناسم بریده است. فقط زمین اوضاع متفاوتی دارد. خستگی ناپذیر و ساعت‌مانند به کار خود ادامه میدهد. نه! اشتباه می کنم، بارها به چشم دیده‌ام که عقربه‌ها هم گاهی خسته می‌شود و نفس‌نفس‌زنان کار می‌کنند، و بعد بدوبدو عقب افتادگی‌شان را جبران میکنند. فکر می‌کنم زمین بخاطر قولی که آن‌ابتدا به ما داده همچنان می‌چرخد. احساس می‌کنم او همیشه پشتِ من است. من زمین را خیلی همراه می‌بینم. زمین و آن ماه زیبایش تنها تکیه‌گاه‌های من‌اند.

گفتم ماه. می‌دانی؟ هیچوقت نفهمیدم که چرا اینقدر فروتن است. زمانی که به رخت‌خواب هم نمی‌شود پناه برد، به سمت کتاب‌های شهر می‌روم و خیابانها را ورق می‌زنم. آن‌شبها  من، خسته، فراری و کورم، و بی‌هدف، سرد و سخت گام برمی‌دارم، ماهِ قشنگ زمین اما، در تمام مسیر پا به پای من می‌آید و با هم در مازِ کوچه‌های شهر پرسه می‌زنیم .شگفت از بزرگی‌اش: او با آن زیبایی، بدون ترس از بدنامی‌ به منِ رسوا اعتماد می کند.

ممنونم ماهِ زیبای همراه، بسیار ممنونم.


برای من باران فرق می کند. تنها رخدادِ آسمانیِ زمین است. جهان را هم اگر پیشِ چشم بگذارم، حتی از خودِ آسمان آسمانی تر است. بهترین پیام و بهترین پیام‌آور. مهربانی ابرهاست. گاه هنگامی‌که من و درخت نمی‌توانیم خود را به آسمان برسانیم، اوست که شتابان به کمک ما می آید و یک تکه آسمان را برای ما هدیه می آورد. 

من قطره قطره اش را می پرستم. عاشقش هستم اما این‌شهر کم‌باران است. به همین‌خاطر اینجا را دوست ندارم. نمی‌دانم چه‌کاری باید انجام دهم تا بارانم را بیشتر ببینم. در شهری که نه خبری از ابر هست و نه از باد، چگونه می‌توان برای بارش باران تلاش کرد؟  

باران، من مدتهاست دیدارت را به انتظار نشسته ام؛ خودت بگو که برای آمدنت چه سرودی باید خوانده شود. خودت بگو مهربان.


امشب آسمان کامل نیست. یک چیزی کم دارد، نمی دانم چه چیز را اما مثل همیشه نیست. یک پارچهء تیره‌رنگ با روزنه های ریز که بر سر شهرمان کشیده اند. این تمام آسمان امشب است. اما مگر گذشته اش چگونه بود که فکر می کنم امشب ناقص است. من چیزی به خاطر نمی آورم.

شاید امشب آنطور که باید سیاه نشده است. این میتواند بخاطر دریافتنِ آیندهء نزدیکش یعنی صبح باشد که او را از تلاش برای نمایندن رنگ اصلی اش بازداشته است. نه! این حدس کمی غیرآسمانی است، باید بهتر ببینم.

شاید امشب ابر ها پشت پارچه رفته اند، یا شاید باد از رفتن و حرکت دست کشیده و یا حتی ستاره های بیشتری تاریکند. من نمی دانم.

تصورِ اولِ کار چه احساس گزنده ای است برای من، منی که حافظهء خوبی ندارم و از تجسم آسمان بدستِ چشمِ عقل هراسناکم. نوبت توست. کمکم را بشتاب، و بیا. تویی که در ماه اقامت داری و همه چیز را از آن بالا، آن طور که هست می بینی. تویی که مدتی است با من هم صحبت نیستی، البته نباید هم باشی. آخر از حجم گفتن برای کسی که ذهنش، فقط سطر و سطح را می ادراکد چه نتیجه ای می تواند داشته باشد؟

من نمیدانم امشب چه چیز را کم دارد احتمالا تو به آسمان نمی نگری.

"اول دفتر به نام ایزد دانا..."


من فرزند زمانهء خودم و این، دفترِ مجازیَم است که در هر صفحه بلندش فقط چندواژه امکانِ حک شدن دارد. چندوقت یکبار چندخطی مینویسم که نه اجتماعی است و نه سیاسی، نه طنز است و نه تلخ، نه ذم است و نه مدح، و نه هرچیزی که این روزها باب شده. حروفِ اینجا ردّ پای پروازِ خیال است در آسمانِ دل که شاید یادآور پرسه های خودِ شما باشد.

ارادتمند، عین. رسوا

هشتم تیر ماه 97